خرید بک لینک
اینکه دلم هیچی نمیخواد شاید برام بحرانی باشه گفت امروز آف هست گفتم بریم یه جایی دور بزنیم گفت: باشه...ولی از صبح نشست سر بازی با سیستم تا غروببه شدت عصبی شدم که اصلا اهمیتی نداد همیشه که من نباید یاداوری کنم من درگیر بچه و غذای خودمون و غذای بچه و شستن ظرفها و تمیزکاری خونه م غروب که شد دیگه داشتم میترکیدم تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که جای دعوا و بحث و تیکه انداختن ماهلین و اماده کنم و لباس بیرونی بپوشونم و بلند بلند بگم ماهلین مامانی :برو به بابات بگو بابایی اگر مارو بیرون نمیبری من با مامانم برم تنهایی دور بزنم که شنید و گفت من اماده م بریم.رفتیم بیرون ولی عمیقا دلم خوش نبود حتی نمیدونستم کجا بریم فقط گفتم کالسکه برداریم که من توان بغل کردنشو ندارم.رفتیم پارک لاله که به شدت شلوغ بود ولی چسبید ماهلین چندتایی گربه دید و براش جالب بود و باهاشون از دور بازی میکرد و اشنا شد. بعد گفتم بریم خونه گفت تازه اومدیم که... نمیدونستم چه طوری بهش بگم الان در شرایطی هستم که از بودن اینجا لذت نمیبرم ولی نگفتم که خراب کننده ی اوضاع نباشم پذیرفتم که تحمل کنم شرایط رو... گفت بریم فلان جا بستنی هاش معرکه سمن هیچ وقت بستنی خور نبودم همیشه میخورم چون اون دوست داره هیچ وقت باب میلم نبوده جز هفته اخر زایمان که خیلی بستنی دلم میخواست. گفتم باشه بریم همون اول کار بستنی اسکوپی که گرفت نونش برا من شکست از وسط و با بدبختی ریختم تو لیوان و خوردم که خب خورد تو ذوقم ولی بستنیش خوشمزه بود تو ملاصدرا بستنی منصور ساعت 9 شب بود گفت حالا کجا بریم؟ شام چی بخوریم؟گفتم بریم خونه سر راهمون پارک اب و اتش بود که یهو گفت بذار بریم یه سر بزنیم ولی هرچی گشتیم جای پارک نبودو خیلییییی شلوغ بود که گفتم بریم خ

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 23:16

توی کمترین زمانی که میخواست بره سرکار براش پیتزا درست کرذم از نظر خودم عالی بود بابام خورد گفت چه قدر از بیرون بهتره برا داذاشمم که داره تو پارکینگ ماشینمونو درست میکنه بردم اون دیگه استاد پیتزاس بس که درست میکنه گفت خیلی خوب شده به شوهر میگم چه طور شده بود؟میگه بدک نبود، میگم چی؟؟میگه بد نبود قیافش هم کج کرد خب پیتزام رفت تو لیست سیاهی که هیچ وقت براش درست نکنم. عین باقی چیزا که گاهی میگه چرا دیگه درست نمیکنی؟و من میگم چون قدرشونو ندونستی

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 23:16

اگر میبینید چند پست اخیرم خبر از بهم ریختن زندگیم میده چون تازه دارم حرف میزنم وگرنه خیلییی وقته خیلی وقت که دیگه اوضاع عین قبل نیست شاید منم به سرنوشت مادرشوهرم دچار شم زندگی میکنه با شوهرش ولی میگه هی مادر ما که دیگه پیر شدیم و نفهمیذیم همسر داشتن یعنی چی؟مردی که آینه ی واقعی از بچه هاش هسترفتار پدر و پسرا کپی همشاید حتی مادرپدرم هم دردو دل های منو نشونن و همیشه بگن شما دوتا زوج چه قدر کاملید چیزی که بارها شنیدم از دهن فامیل حرف بزنیم که چی بشه؟فقط امیدوارم کمی از دوستاش که زیاد باهاشون در ارتباطه یاد بگیره هنر تشکر کردن، هنر مهر ورزیدن، هنر درک کردن و... زن مگه چی میخواد جز یه دلخوشی؟؟خلاصه گفتم فکر نکنید و نگران نشید که چیشد مهناز یهو زندگیش ریخت بهم؟نه نگران نشید من فقط الان حرف میزنم چیزی که قبلن هیچی ازشون نمیگفتم همین! [ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 18:54 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 23:16

امروز تولد دوستم مائده بود چهارتایی با مانا و مینو و مائده قرار گذاشتیم رفتیم ویکولند نهار بخوریم قیمتاشون به شدت بالا بود سه تا تیکه فیله که به باریکی انگشت بود با یه ذره سیب زمینی شد 300منو دوستام همیشه سعی میکنیم تعارف رو کنار بذاریم و همه چی رو باهم سفارش میدیم که هزینه خیلی نشهیه پیتزا سفارش دادیم یه سوخاری و قارچ و همه شو نصف کردیم.سهم هرکی افتاد 190 تومنبعد گفتیم یه دور بزنیم بریم کافه یکم بشینیم حالا داشتیم میترکیدیم از بس خورده بودیم. ولی مجبوری چون میخواستیم مائده رو سورپرایز کنیم رفتیم کافه مائده هم غر غر و نق که من حالم بده برام اسنپ بگیرید ماهم اصرار که بمون خوش میگذره مانا رو با بهونه رد کردیم رفت کیک بگیره و من فیلم گرفتموقتی دید قضیه سورپرایز بوده خیلی خوشحال شد و قبل از اون حتی حوصله نداشت چیزی سفارش بده ولی سر حال اومد و موکا سفارش داد منم آفوگاتو که به شدت خورد تو ذوقم چون فک میکرذم خیلی خاص باشه ولی یه اسکوپ بستنی وانیلی بود با دوسه قاشق قهوه تلخ همین بهش کادو شو دادیم و اومدیم بیرون و تا سه فلکه راه رفتیم که فقط چیزایی که خوردیم هضم شهمنم ماهلین رو با کالسکه برده بودم و عین همیشه خوشحال از ولگردی و دد رفتن خخخ به قدری خسته بودم که رسیدم خونه با ماهلین خوابیدیم حداقل 3 ساعت شکر خدا که دوستام هستن و باهاشون حالم خوبه [ جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 16:33 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 20:46

چند روزی هست اومدیم اصفهان پیش خانواده همسرمقبل اینکه بچه دار شم مادرشوهرم یه ست کالسکه و کریر نشونم داد گفت برا یه خانمی هست نمیخوادش بیا تو بردار نرو بخرمنم که دست دوم برا بچه م اونم بچه اول نمیگیرم گفتم نه بذار اینجا باشه میام اصفهان استفاده میکنماین مدت فرصت نشد استفاده کنم تا اینکه امروز پوشک بچم نیاز داشت و مردا سرکار بودن مادرشوهرمم سرش شلوغ بود رفتم کالسکه رو اوردم از انباری بیرون تمیزش کرذم و با ماهلین رفتیم فروشگاه و خرید کردیم همش میگم خوب شد ازش نگرفتم چون خیلی داغون و شکسته س به درد همین میخوره گاهی ازش استفاده کرد چون اونی که خریدم با اینکه جنسش هم خوب بود ازبس استفادش کردم داره داغون میشه تو فروشگاه هرکی میدید لپ ماهلینو میکشیدن و بهش دست تکون میدادن و خوششون میومدماهلینم اروم نشسته بود و به بقیه میخندید خلاصه روز خوبی بود [ پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 15:25 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:44

وای که چه قدر امشب ناراحتمامروز منو جاریم دور هم نشسته بودیم گفتیم غروب پایه اید بریم بیرون؟جاریم و شوهرم گفتن باشه بریم برادرشوهرمم از راه رسید گفت باشه بریمغروب شد ما اماده شدیم برادرشوهرم گفت دوستم باباش فوت شده می خوام برم دم خونشون تسلیت بگمگفتم محسن جان برادر مراسم ختم که نیست امروز بهش تلفنی تسلیت بگومیتونی فردا بری دیدنش(دوست صمیمی اش هم نیست یکی از دوستای دوستاشه )گفت نه باید برم گفتم خیلی خوب ولی زنت دلش به بیرون اینا که میریم خوش بود حداقل تنهاش نذار میخوای بری پیش دوستت اینم ببر دور بزنه گفت باشه. از مرد نمیپرسن کجا رفتی و کجا بودی که من نفهمیدم منظورش چیه جدی نگرفتمما بیرون بودیم به مادرشوهرم زنگ زده داد و بیداد که اینا حق نداشتن تو زندگی من دخالت کنن تصمیم بگیرن و فضولی کنن و...پدرشوهرم هم بهش گفته این اسمش دخالت نیست آدم حسابت کردنبهت حرف زدن وگرنه اگر براشون مهم نبودی تا سرکوچه هم نمیگفتن بیا. اینحرفارم پدرشوهرم اخرشب به شوهرم یواشکی داشت میگفت که خب من شنیدم به شدت بهم ریختم.من این مدت همش بابت کار نداشتن برادرشوهرم ناراحتم همش به شوهرم اصرار که یه کاری برا داداشت بکنبعد اونجوری پشتمون حرف بزنه [ جمعه سوم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 23:34 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:44

دیروز دلم بیرون رفتن میخواست انگار به اینکه هر دقیقه برم بیرون عادت کردم برعکس قبل از بارداری که از خونه جم نمیخوردم این عادت تو بارداری که همش تحرک داشتم و بیرون بودم روی من مونده به دوستام گفتم بیاین بریم هرکدوم یه بهونه اوردن اخرشم فقط مانا اومد گفتم ساعت 6 جلو بستنی فروشیحالا میخواستم قبلش برم یه سر به مادربزرگم بزنم گفته بود آش پختم بیا ببر اونم بگیرمساعت 4 از خونه راه افتادم با کالسکه تو گرما خخخیه ربع بعدش رسیدم بدیش اینه چندین بار باید از خیابون رد شم و خطریه جالب اینجا بود داشت برای زمستون که پیاز گرونه از الان یه عالمه پیاز خرد و سرخ میکرد کاری که همه مامان بزرگا میکنن ماهلین به محض نزدیک شدن به محل پیاز ها زد زیر گریه از شدت گریه نفسش میرفت مادربزرگمم بوی پیاز گرفته بود بیشتر گریه میکرد کلی طول کشید تا عادت کنه و از اونجا دور شدیم اروم شد مجدد میرفت سمش گریه میکرد یه ساعت نشستم پیش مادربزرگم که زن عموم اومد. حالا من معذبم پیشش و برام عجیبه با هیچکسی رفت و امد نمیکنه ولی خونه مادربزرگم تازگیا هرروز میاد که از شانس بدم جلوش خیط شدم من همیشه برا ماهلین یه دست لباس دستمال مرطوب پوشک و دستمال خشک کن برمیدارم دیروز لباس رو برنداشتم گفتم ولش کن الکی جا میگیره ماهلینم دوروز دستشویی نکرده بودیه جوری دستشویی کرد و از پوشکش پس داد که اصلا نگمممم با بدبختی شستمش لباسشو شستم و خیس و اصن نگم بعدشم با دوستم قرار داشتمو هی زن عموم میگفت اره لباس اضافه برنداشتی و دیگه داغووون و اعصابم خط خطی شد زدم بیرون و خدافظی و رفتم پیش دوستم یه پارچه هم زیر ماهلین پهن کرذم که اب لباسشو بکشه. بستنی خوردیم و برگشتم خونه و قرار شد پنجشنبه مجدد بریم 4 تایی کافه تا دوستم مائده روسورپرایز کن

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:44

صفحه بندی